سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

شش ماهگیت مبارک

        سلام چشم خوشکله       خیلی مامان بد قولی هستم الان یک ماهه که پست نذاشتم خوب دیگه چیکار کنم مشغله زندگی وتا 20 روز دیگه مشغله کاری هم بهش اضافه می شه . اصلا دوست ندارم برم سر کارم چه جوری یه چند ساعت بدون سامانم سر کنم دوتایی به هم وابسته ایم هر چی به 24 مرداد نزدیک می شیم من دپرس تر می شم، البته هممون داریم غصه می خوریم ما پیش خودمون می گفتیم هر چی این گل پسر بزرگتر می شه بهتر می شه می بینیم نه مثل اینکه خوب بشو نیست که نیست .   خوب از بدیهاش بگم مشکل اصلی شیر نخوردن  یا باید بزاریمش تو چادر یا اینکه با پاهاش ب...
6 مرداد 1391

پنج ماهگیت مبارک

  سلام تاج سرم امروز چهار ماهگیت تموم شده ،وای که چه جور زمان داره میگذره انگار همین دیروز بود که خدا تو رو به ما داد وزندگی زیبای ما رو زیبا تر کردی الهی که مامان وبابات فدات بشن.   خوب گل مامان خیلی حرف دارم بگم همه حرفام تلنبار شده نمی دونم چه جوری شروع کنم واز چی بگم.       اول از گریه های موقع شیر خوردن بگم هیچ جوری شیر نمی خوری فقط باید بزاریمت توی پتو یا چادر یا هر چیز دیگه که بشه شما رو تابتون بدن و خواب آلو بشی بعد اونوقت شیر بخوری یا اینکه بغلت کنن وبرات لالایی بخونن تا خواب بری که این کارو اصلاٌ من بلد نیستم وهمیشه خاله وجیهه  این ...
5 تير 1391

دیگه زود به زود میام

سلام نورچشمم پسرم خوبی خوشی سلامتی دوستان وبلاگی من چطورن ببخشید که دیر اومدم اما حالا که اومدم با دست پر اومدم. اول از همه روز مرد رو به پدر عزیزتر ازجانم وشوهر فداکار ومهربانم ومرد کوچک خونمون سامان خان ومردای کوچک و بزرگ وبلاگی تبریک می گم. ببخشید که الان تبریک می گم وقتی می خواستم این پست تبریک روز مرد رو بذارم،تو کوچه مون برای گازکانال کشی  می کردن (به قول مامان امیر علی داریم با کلاس می شیم دیگه) که می زنه وسیم تلفن رو با بیل مکانیکی قطع می کنن یه هفته ای  طول کشید تا این خرابکاریها رو درست کنن بازم جای شکرش باقییه  ما که فکرمی کردیم بیشتر از این ...
5 تير 1391

یه خبر

سلام عزیزکم سلام دوستای عزیزم وپسر گلم خوبین ،خوشین ،سالم وسلامتید، گفتم یه چند روزی پست نذارم ببینم کسی دلبندم می شه دیدیم بله اوه چقدر هم کامنت درخواست پست جدید داریم جز مامان امیر علی وآجی مهدیه هیچ کس احوال ما و پست جدید رو نپرسیده  اون دو تا هم فکر کنم بخاطر هم ولایتی بودنه که احوال پرس بودن.    خبر جدیدو بگم:دیدیرییییییییییییییییدی دارم زن عمو میشم. بله جاری یکیدونه ام بارداره ،نمی دونم چرا از کلمه زن عمو خوشم میاد شاید بخاطر همینه که دوست دارم زن عمو بشم . الان نینیشون تقریباٌ 40 روز داره این جوری که من حساب کردم بهمن پا به این دنیا می زاره از...
13 خرداد 1391

سه ماهگیت مبارک

سلام میوه دلم ماهگیت مبارک عشق ما سه ماه که روی زمینی پیش مامان وبابایی . بگو ببینم خوش می گذره با ما یا نه ،ما که خیلی دوست داریم زندگی شیرینمون با وجود تو شیرین تر شده انشاا... که تا زنده هستیم شما کنار ما باشید یعنی داغتو نبینیم. خوب گل مامان می خوام برات بگم که چقدر پیشرفت کردی  تو این یک ماه  1:وقتی شیرمی خوری یقه لباسمو محکم میگیری ، می ترسی که فرار کنم   این حرکتتو خیلی دوست دارم . 2:کلی تلاش میکنیم که بگی آقا با آب وتاب می گی آقوووو خیلی هم کشش میدی. 3:امروز وقتی بابا میگفت بو تو هم با تلاش زیاد یه چیزی مثل بو میگف...
5 خرداد 1391

این یعنیییییی چه......

سلام شیرین عسلم سه شبه که از دست گریه های جناب  خواب به چشمامون نیومده. دوست نداری دیگه جی جی بخوری تا میام بهت شیر بدم سرتو می بری عقب وگریه میکنی اونم از نوع یکسره. شیشه رو راحت می خوری اما سینه رو نه .  منم میگم اگه تو یه دنده هستی من یه دنده ترم وشیشه بهت نمی دم اونقدر گریه میکنی یا خسته میشی و تسلیم میشی یا خوابت میبره ایندفعه جی جی میخوری هردفعه که شیرمی خوای همین کارته.   پریشب از بس گریه میکردی رفتیم خونه مامان جان خوابیدیم بیچاره ها تا ساعت 2 داشتن شما رو تکون می دادن هیچ طوری آروم نمی شدی تا اینکه دایی رفت شیر خشک گرفت و درست کردیم بهت دادی...
31 ارديبهشت 1391

اولین ضربه مامان به سامان

سلام طفل معصومم دیشب قرار شد من ومامان وجان وخاله بریم خونه ننه آقا ، شما بغل من بودیدکه از ماشین پیاده شدم طبق معمول موبایلمو تو ماشین جا گذاشتم وقتی که رفتم بردارم حواسم به سرت نبود که خورد به در ماشین الهی بمیرم برات خیلی گریه کردی.     مامان جون وخاله هم کلی چیزیم گفتن و تو رو از دستم گرفتن وگفتن که تو بی عرضه هستی .     از بس  تو خونه ننه آقا گریه می کردی نفهمیدیم با کی سلام واحوالپرسی کردیم.      وقتی شیر می خوردی غرمی زدی ومثل اینکه یادت میومد دوباره گریه می کردی وناز میومدی یه نیم ساعتی همین شکلی بودی تا آرو...
27 ارديبهشت 1391

کادو بابا

      سلام خوشکلکم   بعد از ظهر شنبه با دوستای بابا رفتیم یزد می خواستن   واسه روز زن ببرن بگردوننمون .       وقتی رسیدیم من گفتم اول بریم بازار ستاره می خوام واسه سامان   جونم کلاه بگیرم آقایون حرصی شده بودن  آخه اگه می رفتن   اونجا خانوماشون سرکیسه شون می کردن        وقتی رفتیم دیگه کلاه خریدن یادمون رفت هرکسی رفت یه چیزی    خرید منم یه تونیک گرفتم خیلی خوشکله.      آخر سر هرچی هم دنبال کلاه گشتیم یا اندازه ات نبود یا     پسندمون نبود، یه دستم...
27 ارديبهشت 1391

سوغاتی دایی سجاد وعمو مهدی

سلام شاخه نباتم دیروز صبح دایی سجاد از مشهد اومد. بعدازظهرش که در خواب ناز بودیم دایی سجاد زنگ زد که پا شو بیا خونه مامان جان می خوام سامان رو ببینم منم که حوصله نداشتم برم گفتم تو بیا خلاصه بعد از کلی کلنجار یه حرفی زد که من از جا پریدم ،بهم گفت اگه سوغاتی پسرتو می خوای پاشو بیا وگرنه نمی دمت. ماهم مثل جت  از جامون پریدیم وآماده شدیم ورفتیم . حالا که سوغاتی رو آورده بهش گفتم ارزش نداشت که منو این همه راه کشوندی آخه یه بلوز شلوار صورتی آورده بود کلی واسش خندیدم بهش می گفتیم مگه حالیت نیست که رنگ صوتی برای دختراس اونم گفت که دوستم انتخاب کرده وگفته این رنگش خوشکل تره خل...
27 ارديبهشت 1391